امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 25 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

داستان کوتاه

 دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ... اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟ دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟ اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد. * گفت وگوی همسران این دو زن : شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟ شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. ...
11 تير 1393

هفته 35

سلام جوجوی ناز نازی من خوبی قند عسلم  فدات بشم  که داری زیر دنده هام شیطونی میکنی امروز شدی  هفته فدات بشم   ماه رمضون تموم بشه پیشمی   از وقتی فهمیدم تو تو وجودم شکل گرفتی  شروع کردم به ختم قرآن برای سلامتی تو  تا الان 3 بار ختم کردم الانم 10 جزء مونده که چهارمین بار هم ختم کنم  سعی میکنم تا آخر بارداری حتما تا آخر بخونم مادری به فدات هر روز رو میشمرم ببینم چند روز مونده تا دنیا اومدنت  دقیقا 28 روز دیگه   دوست دارم قند عسلم       ...
10 تير 1393

8 ماه

سلام به گل پسرم قند عسلم شیرینم جونم عشقم نفسم عزیز دلم قربونت بشم امروز شدی ماه تموم  ای جووونم به فدات بشه که فقط یه ماه مونده تا روی ماهتو ببینم خیلی دوست دارم بدونم چه شکلی هستی  بی صبرانه منتظرتم جون دلم هنوز عکس سیسمونیتو نزاشتم گفتم کامل بشن بعد همه رو بزارم دیروز  کم تکون میخوری مامانو نگران کردی کلا این روزا کمتر تکون میخوری فکر کنم جات زیادی تنگ شده  مادر به فدات یه کم دیگه تحمل کنی تمومه باوزر کن شکم منم از این بیشتر جا نداره منو ببخش عزیزم بابایی دیروز ازت خواست تکون بخوری هر چی باهات صحبت میکرد شما انگار نه انگار اونوقت بابایی بهت گفت پسرم تو که حرف گوش کن بودی چی شده حالا بعدش...
7 تير 1393

34 هفتگی

سلام  بر گل پسرم امیر مهدی جوجوی ناز نازی  خوبی عزیزم قند عسل داری پشت سر هم تو دل مامانی غلت میخوری الهی که من فدای دست و پای کوچولوت بشم چه جوری میچرخی  قربونت بشم دیرو رفتم دکتر بازم صدای قلب نازنینتو شنیدم خوب شیطونی میکنی ها خانمه داشت صدای قلبتو چک میکرد تو از زیر دست لیز خوردی رفتی اونور  از این کارت خندم گرفت خانمه هم مجبور شد دوباره بگرده پیدات کنه این کارتو برا بابایی هم گفتم  راستی عجب پسر حرف گوش کنی هستی تا بابایی ازت میخواد تکون بخوری تو هم تکون میخوری یه بارم خیلی داشتی به شکم من فشار میاوردی نمیزاشتی من شام بخورم همین که بابایی بهت گفت پسرم اینقدر تکون نخور بزار مامانی شامشو بخوره آروم آروم شدی ...
3 تير 1393

ﺑﺨﻨﺪ

ﺑﺎ ﺗﻮاﻢ ﺑﺎ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ زل ﺯﺩﯼ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﯿﺘﻮﺭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﺮﺩﯼ؟ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺑﯿﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﺎﺵ ﺑﺨﻨﺪ. ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺮﯾﺰ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﻬﺖ ﺑﺪ ﮐﺮﺩ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩﻩ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺩﻭسِت ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻟﯿﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺣﺮﺹ ﻧﺨﻮﺭ ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ﻣﯿﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯼ ﺗﻮ ، ﻣﻦ ، ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺒﺎﺷﯿﻢ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﭘﺲ ﺑﺨﻨﺪ ...
2 تير 1393

33 هفتگی

سلام بر جوجو نازنازی من  امیر مهدی گلم خوبی قند عسل مامان؟ این روزها شیطون شدی مادر به فدات  یه وقتهایی حس میکنم داری دل و رودمو میجویی یا نیشگون میگیری  از بس که فشار میاری به دلم بعضی وقتام حس میکنم پاهات لای دنده هام گیر کرده حس میکنم الانه که دندهام بشکنن اینقدر زور میزنی عزیز دلم ولی تو راحت باش عزیزم هر کاری هم دوست داری بکن قربون دست و پاهای کوچولوت بشم من امروز شدی  هفته هورا همش 5 یا 6 هفته دیگه داری  یعنی 35 یا 42 روز دیگه  پیشمونی تقریبا میشه عید فطر  وای که تا اون موقع من میمیرم از بس دیر میگذره راستی دایی برات از بوشهر یه پتو گرفته و  خاله بابایی هم یه پتو دیگه که...
27 خرداد 1393

انتخاب اسم پسرم

سلام عزیز دل مادری   خوبی قند عسلم احساس میکنم جات زیادی تنگه منو ببخش عزیزم اگه اینطوریه آخه من خیلی شکم در نیاوردم  قند عسل  شب جمعه من و بابایی بالاخره تصمیم گرفتیم اسمت رو انتخاب کنیم بابایی از صبحش تو اینترنت دنبال اسم میگشت تا شب ولی گمونم اسم دلخواهشو پیدا نکرد  آخر سر یه لیستی به من داد که همه اون اسم ها رو قبلا من و بقیه انتخاب کرده بودیم جز یکی دو تا اسم جدید و واقعا انتخاب اسمت کار مشکلی بود خوب همه اسم ها قشنگ بودن بابایی از همه بیشتر از امیر ارسلان خوشش میومود  راستش خود منم خیلی این اسم رو دوست داشتم ولی چون فهمیدم اسم خروس پسر خاله بابایی امیر ارسلان بوده دوست نداشتم یه همچین اسمی...
25 خرداد 1393